تبلیغات
شموس

شموس

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چرا باید ابو بكر و عمر و عثمان خلیفه شوند؟!!

گزیده ای از سخنان امیرالمؤمنین(صلوات الله علیه) به اشعث بن قیس:

تعجب است! تعجب بسیار از جاهلان این امت و گمراهان و راهنمایان و كشانندگان آنان به آتش، چرا كه آنان از پیامبر صلى اللَّه علیه و آله شنیدند كه بارها فرمود: «هیچ امّتى امور خود را بدست كسى نمى‏سپارند كه در میان ایشان داناتر از او باشد مگر آنكه كارشان همچنان رو به سقوط مى‏رود تا به آنچه ترك كرده‏اند بازگردند». مردم قبل از من امر خود را بدست سه نفر سپردند كه هیچ كدام از آنان قرآن را جمع آورى نكرده بود و نه ادّعا داشت كه به كتاب خدا و سنت پیامبرش علم دارد. در حالى كه یقینا مى‏دانستند كه من داناترین آنان به كتاب خدا و سنّت پیامبرش و فقیه‏ترین و قرائت‏كننده‏ترین آنها نسبت به كتاب خدا، و بهترین قضاوت‏كننده به حكم خدا هستم، و هیچ كدام از آن سه نفر سابقه نیك و تحمل سختیها با پیامبر صلى اللَّه علیه و آله را در همه جنگهایش نداشتند. آنان بخاطر ترس و پستى و تمایل به زندگى نه تیرى انداختند و نه نیزه‏اى زدند و نه شمشیرى كشیدند، در حالى كه مى‏دانستند پیامبر صلى اللَّه علیه و آله شخصا جنگید و ابىّ بن خلف و مسجع بن عوف را كشت (1)، و آن حضرت از شجاعترین مردم و شدیدترین آنها در برخورد با دشمن و سزاوارتر از همه به این كار بود.

و همچنین یقینا مى‏دانند كه در میان مردم كسى نبود كه جاى مرا بگیرد، و هیچ كس جز من به جنگ شجاعان نمى‏رفت و قلعه‏ها را فتح نمى‏كرد، و هیچ گاه بر پیامبر صلى اللَّه علیه و آله مشكلى پیش نمى‏آمد و یا كارى و تنگنایى و كار پیچیده‏اى آن حضرت را ناراحت نمى‏نمود مگر آنكه مى‏فرمود: «برادرم على كجاست؟ شمشیرم كجاست؟ نیزه‏ام كجاست؟ آنكه غم و غصه را از روى من مى‏برد كجاست؟» و مرا پیش مى‏فرستاد. من هم پیش مى‏رفتم و جان خود را فداى او مى‏نمودم (2)، و خداوند بدست من ناراحتى را از روى آن حضرت زایل مى‏نمود. خداوند عز و جل و پیامبرش بر من منت و انعام دارند كه مرا به این امر اختصاص داده و موفّق فرموده‏اند.(3)

----------------------------------------------

(1) در بحار: ج 20 ص 77 ح 15 روایت كرده كه ابىّ بن خلف در مكه به پیامبر صلى اللَّه علیه و آله گفت: من این اسبم كه نامش عوراء است علف مى‏دهم تا بر روى آن تو را بكشم. حضرت فرمود: بلكه ان شاء اللَّه من این كار را مى‏كنم. روز جنگ احد با پیامبر صلى اللَّه علیه و آله روبرو شد. وقتى نزدیك شد حضرت حربه‏اى را از حارث بن صمه گرفت و به سمت او رفت و به او زد و بازگشت. او به سمت مشركین مى‏رفت و مى‏گفت:« محمد مرا كشت». به او گفتند: به تو ضربه كارى وارد نشده! گفت: او در مكه به من گفت: تو را مى‏كشم و اگر آب دهان بر من مى‏انداخت مرا كشته بود. طولى نكشید كه در« شرف» از دنیا رفت.

 و اما مسجع بن عوف قضیه‏اش در مدارك موجود یافت نشد.

(2) با جان خود او را حفظ مى‏كردم.

(3) اسرار آل محمد علیهم السلام، ص: 360-361

 




طبقه بندی: امیرالمؤمنین-احادیث، دشمنان،
برچسب ها: الله، پیامبر، امیرالمومنین، علی، ابوبكر، عمر، عثمان،
[ سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 ] [ 01:30 ق.ظ ] [ عبد ]
درباره وبلاگ

نویسندگان
امار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب